امیرعلی عزیزتر ازامیرعلی عزیزتر از، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

امیرعلی گل پسری

خرابکاری . . .

مثلا امروز با خودم گفتم تا امیرعلی داره تو اتاقش با اسباب بازی هاش بازی میکنه منم یه کم به کارای عقب موندم برسم وقتی از تو اتاق اومدم بیرو دیدم در کشوی تخت رو شکوندی. آخه من الان بهت چی بگم هااااااااااااااااااااااااااااا بعدش همه میگن چرا وبلاگ امیرعلی رو آپ نمیکنی اتاق که کن فیکون بود روم نشد عکس بگیرم و بذارم برات. فقط کافیه یه لحظه ازت غافل بشم از این خرابکاری ها میکنی. تازه چند وقته پیش هم با توپ زدی به دیوار و 2تا از بشقاب های رو دیوار منو شکوندی.البته شریک  داشتیا. ولی دوست دارم جوجو ...
16 مهر 1392

هنر عکاسی بابایا . . .

سلام عشق و نفس مامانا باورم نمیشه که انقدر سرم شلوغ شده که نمی توننم زود به زود وبلاگ تو آپ کنم. شیطنت های شما خیلی خیلی زیاد شده. چند وقت پیش که داشتم عکسای گوشی بابایا رو میدیدم  متوجه شدم که وقتی چالوس بودیم بابایا ازت  عکسای خیلی خوشگلی انداخته. عاشقتم جوجوی خوشگلم ...
16 مهر 1392

سرعین و چالوس 92 ...

عزیزترین من، امسال هم مثل این چند ساله تصمیم به مسافرت داشتیم. ولی شما واقعا خیلی خیلی مشتاق بودی و همش از ما میپرسیدی که کی میریم دریا. امسال تصمیم بر این شد که اول از راه زنجان بریم سرعین که واقعا یه حال و هوایی دیگه ای داشت و از اونجا بریم چالوس که اونجا دایی تقی اینا که شما بهش میگی دایی ممد به ما ملحق بشن. شما و بابایا در حال ببعی سواری نرسیده به اردبیل(که انگاری بابایا خوابش میاد) شما در حال نگاه کردن به ببعی ها و دوربین وقتی به اقامت گاهمون توی سرعین رسیدیم اونجا سه تا توله سگ دیدیم که  شما و بابایا حسابی کیف کرده بودین و همش بهشون غذا میدادین شما پشت پنجره در حال دیدن هاپوها و...
30 مرداد 1392

شبهای قدر 92 ...

خوشگل پسر مامانا ، شبهای قدر امسال تصمیم گرفتیم که بریم حاج محمود خیلی شب های خوبی بود و شما کاملا پسر خوبی بودی و یک تفاوت بزرگ که، یه میکرفن و یه ورق با خودت می آوردی هیئت تا با حاج محمود سینه زنی بخونی وعین کارهایی که حاجی میکرد شما هم انجام میدادی و چون  مراسم شب قدر توی یه مدرسه انجام میشه دورو وریامون همه غریب بودن و فقط حواسشون پرت شما شده بود و همش قربون صدقه ات میرفتن.همه میگفتن قشنگ معلومه که بچه هیئتیه منم با افتخار  میگفتم بله. میدوونی شاید این چیز خیلی خیلی کوچیکی باشه ولی اون موقع بود که فهیدم واقعا مادر و پدر ها  چطور به بچه هاشون افتخار میکنن و باعث غرورشون میشه. ...
25 مرداد 1392

رمضان 92 ...

سلام یکی یه دونه ی من ... این یک ماه انقدر سرم شلوغ بود که اصلا نتونستم وب رو آپ کنم  ولی قول میدم همه رو برات بنویسم. ماه رمضون امسال واقعا فراموش نشدنی بود قبل از شروع ماه رمضون با بابایا تصمیم گرفتیم که افطاری هامون رو زودتر بدیم که هر وقت خواستیم مسافرت بریم هیچ دغدغه ای نداشته باشیم. چهار شنبه ماه رمضون شروع شد و از قبل از شروع ماه با آنا تصمیم گرفتیم که پنجشنبه آنا دایی هارو دعوت کنه و فرداش ما. چهارشنبه زن عمو زنگ زد و برای پنجشنبه ما رو دعوت کرد ولی بابایا قبلش به من گفته بود که هر کسی که اول دعوت کنه خونه ی همون میریم.(کلا امسال برنامه داشتیم) هفته ی بعدش خانواده ی بابایا رو دعوت...
25 مرداد 1392

شیطنت های این روزها . . .

سلام عشق من این روزا خیلی نا فرمان و سرکش شدی. هر کاری که بخوای انجام میدی و اصلا به حرف هیچ کسی هم گوش نمیدی. یعنی فقط مخالفت میکنی.مثلا دیروز تا ازت غافل شدم دیدم داری با ماشین لباسشویی بازی میکنی هر چی هم بهت گفتم امیرعلی خطرناکه برق میگیرتت میگفتی بگیره,نمیام,نمی خوام. تو هر کاری من فقط با مخالفت های تو مواجهم و واقعا موندم که چطور باید باهات رفتار کنم. البته یه راه حل کوچولو پیدا کردم,مثلا همون دیروز وقتی داشتی با ماشین لباس شویی بازی میکردی بعد از اعتراضای من وقتی دیدم به حرفم اهمیت نمیدی بهت گفتم باشه دست بزن تا برق بیگیرتت بعش بازم گفتی نمی خوام ولی دیگه به ماشین لباس شویی دست نزدی.  و...
11 تير 1392

ارنگه زیبا . . .

سلام عشق مامانا خوبی جوجوم؟ من تنبلی نمیکنم که وبلاگ تو دیر به دیر آپ میکنما ,شما خیلی شیطون شدی و به من وقت نمیدی. روز پنجشنبه من به بابایا گفتم که جمعه سر کار نره و باهم بریم ارنگه. چون الان اونجا واقعا سرسبز و زیباست. عشقم در حال سرسره سواری اینجا هم بعد از چیدن توت در حال بر گشت به خانه امیرم در لا به لای آلبالوها این هم کوچه باغیه که به خونه ی بابا اکبر میرسه و واقعا زیباست ,یه کم که جلوتر میریم درختهای آلبالو و گوجه سبز از دو طرف به هم ریسدن. نزدیک خونه بابا اکبر یه خانواده افغانی زندگی میکنن که خیلی بچه دارن.تو خونشون خروس و مرغ دارن که شما همش دوست داری برای پیششون ولی خیلی هم...
8 تير 1392